زندگینامه ارنست تئودور آمادئوس هوفمان
"ارنست تئودور آمادئوس هوفمان[1]" که اسم واقعی اش " ارنست تئودور ویلهلم هوفمان" می باشد، در تاریخ 24 ژانویه 1776 در شهر "کونیگزبرگ[2]" متولد شد. "هوفمان" یکی از معروفترین نویسندگان دورهی ادبی "رمانتیک" است.
وی که سومین فرزند از چهار فرزند وکیلی به نام "کریستف لودویگ هوفمان[3]" و "لوفیسا آلبرتینا"[4] بوده ، گذشته از نویسندگی، در موسیقی، حقوق، آهنگسازی، رهبری ارکستر، نقاشی و کاریکاتور نیز استاد بوده است. علت نامیدن وی به "ارنست تئودور آمادئوس" نیز عشق و علاقهی وافر وی به "ولفگانگ آمادئوس موتسارت[5]" موسیقیدان نامی بوده است. وی به همین علت در سال 1804 سومین نام خود را از "ویلهلم" به "آمادئوس" تغییر داد، ولی این تغییر رسمی و اداری نبوده، بلکه شخصی و خصوصی بوده است.
در شهر "بامبرگ[6]" در آلمان هر دو سال یک بار جایزهی ادبی "ارنست تئودور آمادئوس هوفمان" به یکی از چهرههای ادبی آلمان اهدا میشود.
"هوفمان" از سال 1808 تا 1813 را در شهر "بامبرگ" در آلمان زندگی کرد. وی مدیریت موسیقی تئاتر بامبرگ را بر عهده داشت.
والدین "هوفمان" دو سال بعد از تولد او از هم جدا شدند. بعد از جدائی والدین وی، حضانت او را عمویش "یوحان لودویگ دورفر[7]" به عهده گرفت، ولی وی همچنان نزد مادر و مادربزرگش زندگی میکرد.
اجداد :هوفمان" هم از جانب مادر و هم از جانب پدر همه وکیل و قاضی بودهاند.
"ا.ت.آ. هوفمان[8]" در سال 1767 با دختر عمویش "لوایزه آلبرتینا درفلر[9]" ازدواج کرد. بعد از جدائی والدین "هوفمان" او نزد مادرش ماند و برادر بزرگترش به نزد پدر رفت. یکی دیگر از برادرهای هوفمان در سنین کودکی درگذشت. آنها به خانهی پدری برگشتند و "هوفمان" با دو خواهر و یک برادر، که بعدها درگذشت، با مادر و مادربزرگ زندگی کردند. این روابط گسستهی خانوادگی در نوشتارهای "هوفمان" نیز اثر گذاشتند. برای مقایسه به داستان "زندمان[10]" مراجعه کنید. در این داستان، که شخص اول آن "کوپلیوس[11]" نام دارد و وکیل است، و روابطش با خانوادهاش از هم گسسته و با شکست مواجهه شده، عینا شبیه به پدر "هوفمان" میباشد، که وی نیز وکیل بوده و از خانواده جدا شده و روابط خانوادگیاش بسیار سست و لرزان و گسسته بوده است.
از خواهرها و برادر "هوفمان" هیچکدام ازدواج نکردند. آنها همه خود را موظف میدانستند تا از برادر کوچکشان "هوفمان" مراقبت و نگهداری کنند. زیرا که مادر آنها بعد از طلاق وضع مالی مناسبی نداشت و به سختی روزگار میگذراند.
"هوفمان" مدرسه ابتدائی را در همان شهر "کونیگزبرگ" گذراند. "هوفمان" دوستی داشت به نام "تئودور گوتلیب فون هیپل[12]" که با او در سال 1786 آشنا شده بود. "تئودور گوتلیب فون هیپل" دوستی بود که "هوفمان" را راهنمائی می کرد، به او اخطار میداد و تقریبا مانند یک برادر بزرگتر از او مراقبت میکرد. حتی در سالهائی که از منظر مسافتی فاصلهای بین آنها افتاده بود، این دوستی و رفاقت همچنان به قوت خود باقی ماند و آنها مرتب برای هم نامه مینوشتند. گرچه "هوفمان" گاهی از این گله و شکایت میکرد، که دوستش از او فاصله گرفته است. گرچه این دو دوست همسن و سال بودند، ولی "فون هپل" توانست تحصیل در رشته حقوق را زودتر از "هوفمان" به پایان برساند. گذشته از این پدر "فون هیپل" درگذشت و در سال 1796 زمینهای زیادی در شهرکی به نام "لایستناو[13]" در "پروس" به او به ارث رسید. این دوستی بین سالهای 1809 تا 1813 تقریبا قطع شد، ولی هر موقع که "هوفمان" به کمک احتیاج داشت، میتوانست از دوست دیرینهاش کمک بگیرد. از آنجائی که "هوفمان" وضع مالی مناسبی نداشت, غالبا "فون هیپل" به او کمک میکرد. و هم او بود، که هنگام مرگ "هوفمان" در کنار بستر او نشست و چنین نوشت:
" ... به هنگام مرگ او بیشتر از هر موقع احساس کردم ، که من دوستی داشتم که از دست دادم. بدون اینکه زیاد با هم مکاتبه کرده باشیم، یاد گرفته بودم، که او را نزدیک به خود و جداناشدنی از خود بدانم و از آیندهای صحبت کنیم که در یک دهکده شروع شد . در نزد او نیز این افکار چنین بود، ولی مرگ او این افکار را به هم ریخت."
چیزی که بدون شک در افکار "هوفمان" تأثیر عمیقی گذاشت، روح زمانهی دورهی ادبی "طوفان و هجوم (تقریبا از 1765 تا 1785) بود. یکی از خصیصههای این دوره این بود، که مردم کوچه و بازار در آلمان کتاب را به عنوان نمادی ادبی کشف کردند و شروع به خواندن کتاب کردند. کتاب دارای ارج و قرب شد.
بسیاری از کتبی که در قرن 18 در اروپا چاپ و منتشر شدند، مانند "رنجهای ورتر جوان[14]" اثر گوته یا آثار "روسو" و دیگران جز کتبی بودند که میتوان به آنها آثار سازنده گفت و ارزشمند هستند. رمانهای سرگرمکننده در این دوره وارد جامعه شدند. تجربه کردن از طریق خواندن رمان، فانتزی مردم را تحریک میکرد. مردم این دوره زیاد کتاب میخواندند و نویسندگان این دوره نیز زیاد کتاب مینوشتند. هر کس خود را رمایننویس مینامید و ناشری پیدا میکرد، میتوانست کتابش را چاپ و منتشر کند. "شیلر" گله میکرد، که نویسندگان این دوره فقط جوهر مصرف میکنند.
"گوته" نیز با شیلر هم آهنگ شده و میگفت: "ما نمی دانیم که چه تعداد از مردم کتاب می نویسند و نیز نمی دانیم که از این تعداد کتابی که نوشته می شوند, چه تعداد چاپ میشود."
"فریدریش شلگل[15]" نیز گله میکرد، که ما منبعد دیگر خواننده نخواهیم داشت، بلکه فقط نویسنده خواهیم داشت".
"آگوست لافونتین[16]" یکی از نویسندگان قرن 18 نیز به شوخی میگفت: من سریعتر میتوانم بنویسم تا بخوانم. به همین علت نیز من همه کتابهائی را که خودم نوشتهام نمیشناسم."
از تمام وقایع و اتفاقاتی که در قرن 18 به وقوع پیوستند، شاید بتوان یکی را از همه مهمتر دانست، که هم در زندگی "هوفمان" و هم در زندگی سیاسی و اجتماعی مردم دیگر تأثیر به سزائی برجای گذاشت. نهضت فراماسیونها.
فراماسیونرها در قرون گذشته در اروپا نفوذ بسیار داشتند. حتی قبل از "هوفمان" یعنی یک دوره قبل که "لسینگ" هنوز زنده بود، او نیز با این نهضت مواجهه شده بود و کتابی نیز با همین عنوان دارد، که حرفها و سخنهای دو نفر فراماسیونر را برملا میکند.
کتابی که روی "هوفمان" تأثیر بسزائی گذاشت، "ژنیوس[17]" نام داشت و اثر "کارل فریدریش آگوست گروسه[18]" بود که در بارهی "فراماسیونرها" و لژیونهای مخفی نوشته شده بود.
از خود "هوفمان" نیز نقل قول میکنند که وی نیز دو رمان در بارهی "فراماسیونرها و لژهای مخفی" نوشته بوده، که هر چه به دنبال یک ناشر میگردد تا آنها را چاپ و منتشر کند، هیچ ناشری حاضر به این کار نشده و "هوفمان" نیز آنها را درون کشوی میزش گذاشته و بعدها مفقودالاثر شدهاند.
ولی کتابی از "هوفمان" باقی مانده به نام "برادران سراپیون[19]" که آن هم در بارهی همین موضوع فراماسیونرها نوشته شده است.
همانطور که قبلا گفتیم، اجداد "هوفمان" از طرف پدر و مادر همه حقوقدان بودند. خود وی نیز در سال 1792 در شهر "کونیگزبرگ" در همین رشته شروع به تحصیل کرد. در جوار تحصیل، قصه و داستان هم مینوشت، نقاشی هم میکرد، موسیقی هم مینواخت و در رشته موسیقی درس نیز میداد. یکی از شاگردان وی در رشته موسیقی خانم جوانی بوده به نام "دورا هات[20]"، که 9 سال از "هوفمان" مسنتر بوده ، شوهر و پنج بچه هم داشته است. ولی از زندگی و شوهرش رضایتی نداشته است. "هوفمان" یک دل، نه، صد دل عاشق این زن میشود. ولی جرأت بیان کردن آن را نداشته است. "هوفمان" دو سال بعد ، در سال 1794 این ماجرا را برای دوستش "فون هیپل" بیان میکند. "فون هیپل" به "هوفمان" توصیه میکند، که دنبال این ماجرا را ول کرده و خود را از مخمصه نجات دهد. زیرا که نفر دومی نیز عاشق این زن بوده، که "هوفمان" هم او را میشناخته است. "دورا" در این میان بچهی ششماش را نیز به دنیا آورده بوده است. جریان از کنترل "هوفمان" و رقیباش خارج میشود و همهی جامعهی آن روز شهر "کونیگزبرگ" از این ماجرا خبردار میشوند.
بنا به توصیهی "فون هیپل" قرار بر این گذاشته می شود، که "هوفمان" شهر "کونیگزبرگ" را ترک گفته و به شهر دیگری، به "گلوگاو[21]" برود. او بعد از ورود به این شهر، تحت تسلط یکی از عموهایش قرار گرفت، که چند سال بعد، با دختر همین عمو "مینا"ازدواج کرد.
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen