Freitag, 30. April 2010

زندگینامه گوتهولد افرایم لسینگ

زندگینامه گوتهولد افرایم لسینگ

از : تاریخ ادبیات جهان

نویسنده: کارل بوسه[1]

مترجم: شاپور چهارده چریک

مقدمه مترجم:

تعداد نویسندگان و شاعران آلمانی، که شهرت آنها را بتوان با شهرت "لسینگ" مقایسه کرد، از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر است. هم‌عصران "لسینگ" او را تحسین و تائید می کردند، "گوته و شیلر" تمجید و تحسین را به حد اعلی رسانده و او را یکی از خدایان می‌نامیدند. "کریستیان هاینریش اشمید[2]"(1766-1847) او را "شکسپیر ما" می نامید. "هاینریش هاینه[3]" (1797-1856) او را "آرمینیوس ادبیات[4]" می‌نامید. القاب زیادی به "لسینگ" داده شده است، از قبیل : ارسطوی ما، پدر ادبیات آلمانی، انقلابی واقعی، و ... ولی بهترین تمجید و تحسین را از "لسینگ" همانا "فریدریش انگلس"(1820-1895) به عمل آورد. "انگلس" که در صدد تحسین از "دوبرولیوبوف[5]" و "چرنیشفسکی[6]" نویسندگان انقلابی روسیه بود، این دو تن را "دو لسینگ سوسیالیستی" نامید.

"فرانتس مهرینگ[7]" (1846-1919) مورخ آلمانی کتابی دارد به نام "اسطوره لسینگ[8]" یا "کتاب لسینگ". تاریخ نگاری ادبیات مارکسیستی در حقیقت با این کتاب و با این مورخ شروع می‌شود. در جوامع ادبی سوسیالیستی "لسینگ" نقش اساسی و اصلی را بازی می‌کرد و شاید هم هنور این نقش را بازی کند. پدران سوسیالیست (مارکس و انگلس و دیگر بزرگان سوسیالیسم) هر گاه که بخواستند به کسی ارج و احترام بگدارند و او را بزرگ بخوانند،او را با "لسینگ" مقایسه می کردند، مانند مثالی که بالا زدیم.

"گوتهولد افرایم لسینگ" کیست؟ این لسینگ کیست، که نمایشنامه‌هایش بعد از گذشت 225 سال هنوز در رادیو‌ها و تلویزن‌ها و تئاتر‌های آلمان و دیگر کشورها نمایش داده می شوند. این "لسینگ" کیست که از همان دوران جوانی‌اش در اوایل قرن هجدهم تا کنون همه او را به فرزانه بودن قبول دارند. برای اینکه بدانیم این "لسینگ" کیست، 227 سال به عقب بر‌می‌گردیم.

"گوتهولد افرایم لسینگ" در تاریخ 22 ژانویه 1729 در شهر "کامنتس" در ایالت "ساکسن" آلمان متولد شد و در 15 فوریه 1781 در سن پنجاه‌ودوسالگی در شهر "براونشوایگ" آلمان در گذشت.

اصل و نسب "لسینگ" از نژاد "اسلاو" بوده ولی این خانواده به کلی در فرهنگ و ادب نژاد ژرمن حل شده و "ژرمانیزه" شده بودند، طوری که دیگر شاید روا نباشد که آنها را "اسلاو" بدانیم و بهتر است که گفته شود، که آنها از نژاد ژرمن بودند. درام‌ها ، مقالات و نوشته‌های تئوریک "لسینگ" بر ادبیات آلمان تاثیرات بسزائی گذاشتند. "گوتهولد افرایم[9]" دومین پسر خانواده‌ی پرجمعیت و چهارده نفر‌ی "لسینگ" بود.

پدرش "یوحان گوتفرید لسینگ[10]" (1693-1770) کشیش پروتستان و نویسنده مقالات مذهبی متعددی بود. مردان این خانواده از قرن شانزده میلادی به بعد همه کشیش بوده‌اند.

مادر وی "جاستین سالومه فلر" (1703-1777)[11] نام داشت، که دختر یک فقیه از رده‌های میانی بوده است. این خانواده با این پیشینه، طبیعتا فرزندانشان را نیز مذهبی تربیت می کردند. و اینگونه بوده است تعلیم و تربیت "گوتهلود افرایم لسینگ".

"لسینگ" نخست در سال 1737 میلادی به مدرسه لاتین رفت و در تاریخ 22 ژوئن 1741 مدرسه لاتین را ترک کرده و به "مدرسه سلطنتی سنت افرا[12]" در شهر "مایسن[13]" رفت. "لسینگ" برای تحصیل در این مدرسه یارانه دریافت می کرد. وی در تاریخ 20 سپتامبر 1746 در دانشگاه لایپزیگ که آن زمان یکی از مهمترین مراکزعلمی و ادبی آلمان بشمار می رفت به تحصیل در رشته فقه و طب پرداخت، ولی در سال 1748 تحصیل را نیمه کاره گداشته و در ماه سپتامبر همان سال به برلین نقل مکان کرده و در سال 1750 در برلین ولتر را ملاقات کرد.

هنگامی‌که "لسینگ" در ماه نوامبر 1748 وارد برلین شد، پشیزی پول نداشت و وضع لباس و پوشاک‌اش آنقدر نامناسب و رقت‌بار بود، که هر بیننده‌ای را متاثر می کرد. وی از همان ابتدا شروع به کار کرد و به عنوان مترجم شروع به ترجمه کرد وچندی بعد به کمک پسر عمویش "مولیوس" فصل‌نامه ای به نام "مقالاتی در باره‌ی تاریخ و تئاتر[14]" را منتشر کرد، که هر سال چهار شماره از آن چاپ و منتشر می‌شد. آشنائی "لسینگ" با "ولتر" نیز به همین دوره بر می‌گردد. "لسینگ" برای "ولتر" شکوائیه‌ای را به آلمانی ترجمه کرد، که "ولتر" علیه یک نفر آلمانی یهودی تبار به نام "هیرش[15]" نوشته بود.

"لسینگ" از همان ابتدای تحصیل اوقات خود را بیشتر با فلاسفه می گذراند تا با فقها. یکی از معاشرین و دوستان بسیار نزدیک "لسینگ" پسر عمویش "کریستلوب مولیوس[16]" (1722-1754) بود، که با وجود سن کمی که داشت باعث آشنا شدن "لسینگ" با بزرگان فرهنگ و ادب در برلین شد و یکی از علل آن که مولیوس به شهرت بیشتری نرسید،(عده‌ای مولیوس را نابغه‌ی ناکام آلمانی می نامند) این بود که وی در سن 32 سالگی درگذشت.

"لسینگ" از سال 1751 تا 1753 در برلین در روزنامه "برلینر پرویلیگیرتن تسایتونگ"[17] به شغل ویراستاری مشغول بود که گاهی نیز مقالاتی راجع به کتب نو و جدید می نوشت و آنها را به خوانندگان معرفی می کرد. این روزنامه بعد ها نام خود را عوض کرده و به روزنامه "فوسیشه تسایتونگ[18]" شهرت یافت. موقعی که این روزنامه به این نام شهرت یافت، "لسینگ" گاهی ضمیمه‌ای به آن اضافه می کرد، به نام "جدیدترین اخبار در باره طنز و لطیفه[19]" . "ولتر" و "لسینگ" مصاحبات و مباحثات زیادی با هم داشتند که ناشی از اختلاف نظر آنها در باره‌ی امور علمی بود.

"لسینگ" در تاریخ 29 آوریل 1752 در شهر "ویتنبرگ[20]" - که دو قرن قبل از لسینگ، "مارتین لوتر" در آنجا تزهای 95 گانه‌ی خود را عرضه کرد. م.ـ موفق به کسب درجه علمی "ماگیستر[21]" شد، که تقریبا با "دکترای" امروزه مطابقت دارد.

مهم‌ترین دلیل "فرارلسینگ" از لایپزیگ این بود که وی با یک اکیپ هنری که همه هنرپیشه تئاتر بودند، آشنا شده بود و برای سهولت کارهایشان ضمانت مالی این گروه را عهده‌دار شده بود. این گروه هنری که "گروه نویبرین[22]" نام داشت، بالاخره ورشکست شده و لسینگ به علت فشاری که طلبکاران به او به عنوان ضامن گروه می‌آوردند، مجبور به ترک لاپیزیگ شده و به "ویتنبرگ" پناه آورد.

"لسینگ" در سال 1752 و بعد از اتمام تحصیل‌اش در "ویتنبرگ" دوباره به برلین برگشت و با "کارل ویلهلم راملر (1725-1798)[23]" شاعر و فیلسوف آلمانی، آشنا شد و همچنین با "فریدریش نیکولای (1733-1811)[24]" شاعر و نویسنده و منتقد و مورخ آلمانی که بعد‌ها دوستی عمیقی با لسینگ برقرار کرد. "لسینگ" در این دوره همچنین با "اوالد کریستیان فون کلایست (1715-1759)[25]" شاعر و افسر آلمانی و نیز با "یوحان گئورگ زولتسر (1720-1779)[26] فیلسوف سوئیسی آشنا شد. آشنائی "لسینگ" با "موزس مندلسون (172901786)[27] به دوستی عمیقی مبدل شد، که تا مرگ "لسینگ" در سال 1781 دوام داشت.

"لسینگ" در سال 1755 کتاب "خانم سارا سیمپسون[28]" را در شهر "پتسدام" هنگامی که در انزوا می زیست، نوشت و در همین سال، یعنی 1755 دوباره به "لایپزیگ" برگشت و یک سال بعد به سفری علمی و تحقیقاتی در هلند، انگلستان و فرانسه به عنوان همراه با "یوحان گوتفرید وینکلر[29]" پرداخت که چندین سال طول کشید. "وینکلر" که تاجر بود و از نظر مالی و پولی مشکلی نداشت، مخارج این سفر علمی را تامین کرد. این سفر به علت "جنگهای هفت ساله[30]" که از سال 1756 تا سال 1763 دوام داشت، زودتر از موعد مقرر پایان یافت.

هنگامی که "لسینگ" مجبور شد که سفر علمی خود را ناتمام بگذارد، فرصتی برایش پیش آمد تا با مشاهیر آن عهد از قبیل "یوحان ویلهلم گلایم" (1719-1803)[31] شاعر و نویسنده و همچنین با "کلوپ اشتک" (1724-1803) شاعر " و "کنراد اکهف" (1720-1787) هنرپیشه آشنا شود.

"لسینگ" یک بار دیگر در سال 1758 به برلین بازگشت و به کمک "فریدریش نیکولای" و "موزس مندلسون" نشریه‌ای به نام "نامه‌هائی درباره‌ی ادبیات جدید[32]" را منتشر کرد، که از سال 1759 تا سال 1765 منتشر می شد. "لسینگ" در این مدت، گاهی یک تنه همه‌ی کارهای این نشریه را از نوشتن مقالات تا تصحیح و ویراستاری و صفحه‌بندی آن را انجام می داد و هر چه درآمد داشت، صرف این روزنامه ها و نشریات می شد. علت انتشار چنین نشریه‌ای نیز جو وطن‌دوستی و غالبا ناسیونالیستی حاکم در برلین و اغلب شهرهای آلمان بود.

"لسینگ" زندگی بسیار ساده‌ و فقیرانه‌ای داشت. شاید همین امر باعث شد تا وی به مدت 5 سال، یعنی از سال 1760 تا 1765 به عنوان منشی "ژنرال تاونتسین[33]" به کار گماشته شود. این شغل نیز باعث شد تا "لسینگ" با خیال راحت‌تر به تحقیقات و نوشتن‌اش ادامه دهد و بتواند به خانواده‌اش که دائم در فقر مالی به سر می برد کمک کند. علت دیگر نیز آن بود، که در آن زمان نویسندگی به عنوان شغل به رسمیت شناخته نمی شد و نویسندگان از طریق شغلشان نمی‌توانستند مخارج زندگی‌شان را تامین کنند و نویسندگی همیشه به عنوان یک شغل جانبی شناخته می‌شد. غالب نویسندگان آلمانی در این دوره یا دارای شغل دومی غیر از نویسندگی بودند، (مانند گوته که وزیر بود) تا بتوانند مخارج زندگیشان را تامین کنند، یا اینکه مانند لسینگ در فقر و فلاکت زندگی می‌کردند. باید توجه داشت که افکار و آثار "لسینگ" تحول عظیمی در ادبیات آلمان در نیمه دوم قرن هجدهم میلادی پدید آورد وبا این وجود "لسینگ" همیشه گرسنه و برهنه بود. همین امر "لسینگ" را نهایتا از نویسندگی خسته کرده و وی را به طرف "ژنرال" کشاند تا در یک محیط کاملا نظامی به عنوان منشی برای وی انجام وظیفه نماید."لسینگ" در این مدت گاهی با افسران به بازی با ورق می پرداخت. ولی با اینحال وی نتوانست به کلی نویسندگی را کنار بگذارد، بلکه از این شغل و درآمد حاصل از آن برای رفاه خود و خانواده و انتشار کتبش استفاده کرد. شیرین‌ترین ثمر این دوره همانا نمایشنامه "مینا فون بارنهلم" می باشد.

"لسینگ" در سال 1765 یک بار دیگر به برلین می‌رود تا به عنوان کتابدار کتابخانه سلطنتی به کار گمارده شود. وی در همین دوران نیز کتاب "لااوکون" را می‌نویسد. ولی همه زحمات "لسینگ" برای کسب این شغل بی‌فایده است. زیرا که "فردریک کبیر[34] " پادشاه وقت پروس با این پیشنهاد مخالف است. علت این مخالفت نیز "ولتر" می‌باشد.

طوری که منابع آلمانی نوشته‌اند، "فردریک کبیر" و "لسینگ" می‌توانستند همدیگر را تکمیل کنند. ولی "ولتر" یک فرانسوی "بی‌کفایت" و "خرافاتی" کتابدار کتابخانه سلطنتی "فردریک کبیر" می‌شود و "لسینگ" دست خالی باز می‌گردد.

شاید سرنوشت بازی دیگری با "لسینگ" در پیش داشت. زیرا که کمی بعد از این جریان، پیشنهادی به "لسینگ" می‌شود تا به "تئاتر هامبورگ" رفته و شغل "دراماتورگی" این تئاتر نوبنیاد را عهده‌دار شود. حقوقی که برای وی تایین شد، "800 تالر[35]"[36] در ماه بود.

"لسینگ" در اوایل سال 1767 به هامبورگ می‌رود، تا در تئاتر تازه تاسیس شده این شهر، کار کند. "لسینگ" دو سال، از سال 1767 تا سال 1769 در این سمت باقی می‌ماند. ولی نه شهر هامبورگ و نه شغل "لسینگ" در تئاتر هامبورگ توانستند وی را در این شهر نگه‌دارند. باوجودی که وی به شهر هامبورگ اظهار علاقه می‌کرد. تئاتر هامبورگ ورشکست می‌شود و "لسینگ" دوباره بی‌کار. وی دوباره ناامید هامبورگ را ترک می‌کند. ولی اقبال و شانس "لسینگ" را تنها نگذاشتند.

گرچه وی نتوانست کتابدار کتابخانه سلطنتی "فردریک کبیر" گردد، ولی به پیشنهاد "ولیعهد براونشوایگ" شغل کتابداری "کتابخانه سلطنتی براونشوایگ" به وی واگذار می‌شود. حقوق و مواجبی که برای "لسینگ" دراین سمت در نظر گرفته می شود، 600 تالر می‌باشد. گذشته از این یک خانه و مخارج گرم‌نگه‌داشتن آن (بخاری و پخت‌وپز) نیز با کارفرما می‌باشد. "لسینگ" در ماه آوریل 1770 وارد براونشوایگ می شود، تا کارش را در کتابخانه شروع کند.

"گوشه‌انزوای کتابخانه براونشوایگ" ولی مانع از آشنائی او با خانم "اوا کونیگ" نمی‌گردد. "اوا کونیگ" در این زمان 34 سال دارد و "لسینگ" 41 سال. "اوا کونیگ" بیوه‌ی یک تاجراهل هامبورگ بوده است.

ولی تا ازدواج این دو نفر 6 سال دیگر سپری می‌شود. شش سالی که برای "لسینگ" گذشته از یک دوره‌ی کوچک، که وی کتاب "امیلیا گالوتی" را به پایان رساند، شش سال پر از انتظار و تلخ بوده است. زیرا که "اوا کونیگ" نخست باید ارث و میراث و کارهای شوهروفات یافته‌اش را به انجام برساند، تا زندگی فرزندانش را تامین کند.

"لسینگ" در این دوره، در این سال‌های تلخ و پرانتظار، که در مقام مقایسه با سالیان قبل، فعالیت علمی و ادبی کمتری داشته، در هوای پر از گردوغبار کتابخانه کار می‌کرده، بدهکار بوده، و در انتظار ازدواج و عروسی با "اوا کونیگ" نشسته بود، گاهی به زندگی با دیده شک و تردید می‌نگریسته و از زندگی خسته شده بود. "لسینگ" که تا 40 سالگی بیمار نشده بود، اینک مریض می شود. بیماری قلبی، رماتیسم، سرگیجه، و نوعی بیماری چشمی او را رنج می‌دهند. او که همیشه شجاعانه در برابر این همه ناملایمتی‌های زندگی، خصوصا در حوزه مالی ایستادگی کرده و همیشه خار مغیلان بر پا داشته، ضعیف و ضعیف‌تر می شود و نیروی محرکه‌اش را از دست می‌دهد. حتی سفر به ایتالیا، که "لسینگ" چند دهه انتظار آن را می‌کشید، نتوانست وی را در این لحظات شاد و آرام کند. زیرا که وی به عنوان "همراه ملوکانه" به این سفر رفته بود، و طبعا آزادی‌های لازمه را نداشته است، تا هر آنچه را که او خود می‌خواست، انجام دهد و همه برنامه‌ی سفر آنها طبق پروتکل انجام می شده است.

بالاخره در تاریخ 8 اکتبر1776 "گوتفرید افرایم لسینگ" با "اوا کونیگ" بیوه بازرگانی به نام "کونیگ" اردواج کرد.

اوا کونیگ[37]

"اوا کونیگ" کیست؟

"اوا کونیگ" در سال 1736 متولد شده و در سال 1778 درگذشت. وی همسر بازرگانی بود به نام "انگلبرت کونیگ[38]"، که بعد از فوت این بازرگان و 5 سال نامزدی با لسینگ، در سال 1776 به عقد "گوتهولد افرایم لسینگ" درآمد. "لسینگ" آن زمان مشهورترین نویسنده‌ی آلمان بود. "اوا لسینگ" کمتر از 2 سال با "لسینگ" زندگی کرد و در روز 10 ژانویه 1778 در "ولفن بوتل" در‌گذشت. سرنوشت "اوا لسینگ" بسیار غم‌انگیز بود. شاید بتوان گفت، غم‌انگیز‌ترین آنها در تاریخ ادبیات زنان آلمان. زندگینامه‌ی "اوا کونیگ" یا "اوا لسینگ" را فقط می‌توان از طریق زندگینامه‌ی دو شوهر معروف وی دریافت. این نیز در تاریخ ادبیات آلمان، یا در تاریخ ادبیات زنان آلمان تازگی ندارد، و زنان زیادی در آلمان به سرنوشت وی دچار شدند و فقط اگر همسر معروفی داشتند، که کسی زندگینامه‌شان را بنویسد، (مانند انگلبرت کونیگ و لسینگ"، چند سطر یا چند صفحه‌ای نیز در باره‌ی همسران آنها می‌نوشتند. در مورد "اوا لسینگ" نیز بدینگونه بود. تا "پاول رابه[39]" عزم را جزم کرده و زندگی‌نامه‌ی وی را نوشته و بدین طریق وی را از سایه‌ی دو شوهر معروف و نامی بدرآورده و زحمات وی را مورد قضاوت حقیقی و واقعی خوانندگان قرار داد.

"پاول رابه" می‌نویسد: "اوا لسینگ" هیچ چیزی از همسرش "گوتهولد افرایم لسینگ" کم‌تر نداشت. وی هم‌پایه‌ی همسرش بود. و اضافه می‌کند که سرنوشت وی یکی از تراژیک‌ترین سرنوشتهای زنان در تاریخ ادبیات جهان است و علت آن را نیز به جز مرگ زودهنگام و غم‌انگیز وی، این نکته می‌داند که این بانوی بزرگ همیشه در سایه‌ی شوهرانش قرارگرفته و ارزش واقعی افکار و آثار و فعالیت‌های وی به خوبی شناخته نشده است.

باری، شاید روا باشد که در اینجا چند سطری راجع به وی نگاشته شود، هرچند که ما هم با این کار خود، وی را در سایه‌ی شوهرانش قرار می‌دهیم.

"اوا کونیگ" هنگامی‌که همسر "انگلبرت کونیگ" بود، هفت فرزند از وی داشت. یکی از دوستان بزرگ و نزدیک این خانواده، "گوتهولد افرایم لسینگ" بود. این دوستی و رفت‌و‌آمدها چنان قوت گرفت، که به رسم و آئین مسیحی‌ها، "لسینگ" پدرخوانده‌ی آخرین فرزند "اوا و انگلبرت کونیگ" شد. هنگامی‌که "انگلبرت کونیگ" در سال 1769 در بستر مرگ خوابیده بود، از "لسینگ" خواهش کرد، که مواظب همسر و فرزندانش باشد. "اوا" بعد از مرگ شوهرش، که تاجر "ابریشم و مخمل" بوده، تمام کارهای تجاری و بانکی و خصوصی شوهرش را عهده‌دار شده و شرکت شوهرش را با موفقیت کامل اداره می‌کند. "لسینگ" در این سالها رفته رفته به عنوان "فرد معتمد و مورد اطمینان" "اوا کونیگ" در‌می‌آید و این رابطه نیز رفته رفته به عشق تبدیل می‌شود. این دو در سال 1771 نامزد می‌شوند. ولی تا ازدواج آنها 5 سال پر از رنج و دوری برای این دو رقم زده می‌شود و آنها در سال 1776 با هم ازدواج می‌کنند. هنگام ازدواج، "اوا" 40 سال داشته و "لسینگ" 47 سال. یک سال بعد از ازدواج برای آنها سال خوبی بود. آنها همانند دونده‌هائی بودند، که قبل از شروع به دوندگی ریه‌های خود را از هوای پاک و تمیز پر‌می‌کنند.

در روز کریسمس 1777 (24 دسامبر) "اوا کونیگ" که اینک خانم "لسینگ" یا "اوا لسینگ" خوانده می شد، پسری به دنیا آورد. شرایط وضع حمل چنان سخت و ناهموار بود، که این طفل نوزاد بعد از 24 ساعت درگدشت و "اوا لسینگ" نیز بالاخره دو هفته بعد از این وضع حمل در تاریخ 10 ژانویه 1778 درگذشت. خانم و آقای "لسینگ" جمعا 21 ماه با هم زندگی کردند.

"لسینگ" در تاریخ 31 دسامبر 1777، یک هفته بعد از فوت فرزندش و 10 روز قبل از فوت خانم‌اش نامه‌ای به پروفسور "اشنبورگ[40]" نوشت، که برای خوانندگانی که بعد‌ها درکتابها این نامه را خواندند، باورنکردنی و غم‌ناک و غم‌انگیز در ادهان‌شان باقی ماند. "لسینگ" دراین نامه می‌نویسد:

" ... خوشبختی من در این مورد (منظورش تولد و مرگ فرزندش است) کوتاه‌مدت بود. مرگ این کودک مرا غمگین کرد. مرگ این پسر! مرگ این پسر! گوئی که او همه چیز را دریافته و فهمیده بود. آری او فهمیده بود. باور نمی‌کنید که این کودک فهم و شعور داشت؟ و همین چند ساعت پدر شدن من مرا یک دنیا شاد و خوشحال کرد؟ باور بفرمائید، من می‌دانم که از چه چیزی صحبت می‌کنم. آیا این فهم و شعور نیست که این این طفلک را به زور گاز و انبر به دنیا آوردند؟ آیا این فهم و شعور نیست، که او این همه کثافت را در یافته بود؟ و او این را درک کرده و راهی یافته بود تا چند ساعت بعد با زندگی خداحافظی کند؟ خوب، گرچه او مادرش را هم به همراه خود خواهد برد، و البته امیدی هم برای زنده بودن و زنده نگه‌داشتن او نیست. من هم امید داشتم که زندگی‌ام مانند زندگی دیگران خوب و خوش باشد. ولی این زندگی حالم را به هم زد.

"آدولف آشتاهر[41]" ادیب و نویسنده‌ آلمانی قرن 19 در باره‌ی "لسینگ" می‌نویسد: " دوره‌ی آخر زندگی لسینگ به نوعی طنز سیاه آمیخته است. گوئی که تمام آرزوهای لسینگ فقط به این علت برآورده می شوند تا زندگی او را تلخ‌تر کنند. در همان سالی که همسرش فوت کرد، لسینگ نیز در بگو‌مگو‌های حرفه‌ای وارد شده و بحث‌های زیادی شرکت می‌کند. در میان "مقالاتی در باره تاریخ و ادبیات" که در کتابخانه براونشوایگ (ولفن بوتل[42]) نوشته بود، قطعه‌ای وجود داشت به نام "قطعه‌ی ولفن بوتل[43]" که در اصل متعلق به یک محقق و پرفسور هامبورگی به نام "هرمان ساموئل رایماروس[44]" بود، که یک قرن قبل از "لسینگ" می زیست و یک "دایست[45]" بود و "دایست" ها به خدا اعتقاد دارند. ولی در این مقاله "رایماروس" هم وجود مسیح و هم "وحی الهی" را نفی کرده بود و اینک "لسینگ" این قطعه‌ی کوچک یا مقاله را چاپ کرده است.

بعد از چاپ و انتشار این قطعه، هم "ارتودوکس‌ها" و هم "لیبرال‌ها" هر دو گروه به "لسینگ" حمله کردند. بخصوص بزرگترین رقیب و دشمن وی، که کشیشی بزرگی بود به نام "گوتسه[46]" به وی حملات زیادی می‌کرد. بدخواهان و دشمنان "لسینگ" بالاخره بدگوئی او را نزد بزرگان و شاهزادگان کردند و "لسینگ" "ممنوع‌الکلام" شد، یعنی اجازه‌ی خطابه و سخن‌گوئی و سخنرانی را از کسی که در تمام عمرش کتاب نوشته و درس‌داده و سخن‌گفته، گرفتند.

"لسینگ" علیه این مکاران و حیله‌گران وارد کارزار شد و میدان جنگ را به منظقه‌ای کشاند، که دیگران یعنی دشمنانش اطلاعات کمتری از این میدان داشتند. این میدان جنگ و نبرد، عرصه‌ی تئاتر بود. "لسینگ" در این میدان وعظ و خطابه می‌کرد. سخن‌رانی می‌کرد. می‌نوشت. نتیجه‌ی این جنگ و نبرد کتابی شد به نام "ناتان دانا[47]"، که قطعا می‌توان آن را از مهمترین کتب "لسینگ" بشمار آورد. این کتاب در سال 1779 به چاپ رسید.

"لسینگ" بعد از نگارش و چاپ این کتاب، چند کار کوچک تر انجام داد، ولی گوئی که دیگر بعد از درگذشت همسر و فرزندش، کمرش خم شده و نیروئی برایش باقی نمانده است، باوجودی‌که هنوز جشن تولد پنجاه‌سالگی‌اش را نگرفته است. او به مرض خواب دچار می‌گردد. "بیدارترین مرد آلمان" در میان جمع، در خانه و خیابان به خواب می‌رود. گوئی خواب او را به همسر و فرزند از دست رفته‌اش نزدیک می‌کند. تعدادی از دوستان هامبورگی‌اش وی را در سال 1780 و یک سال قبل از مرگش ملاقات کردند. آنها می‌گفتند، که به نظر می‌رسید که "لسینگ" همیشه در خواب است و نمی‌تواند بیدار بماند. اوائل سال 1781 برای چند هفته بینائی‌اش را از دست داد. گاهی کلمات را اشتباه انتخاب می‌کرد. قدرت نوشتن که مدتها بود که او را ترک کرده بود. گوئی که چشم و گوش و زبان و قلم‌اش دیگر گوش به فرمان او نیستند.

"لسینگ" این بزرگ‌مرد ادبیات جهانی ،بالاخره در روز 15 فوریه 1781 در سن 52 سالگی چشم از جهان فروبست و آلمان با مرگ وی یکی از بزرگترین ادیبان و یکی از بدشانس‌ترین آنها را از دست داد.

ادیبی که تمام عمر به انتظار خوشی و خوشحالی خانوادگی و اجتماعی نشست. ادیبی که دلش می‌خواست که زن و فرزندانش او را دوره کنند و او با آنها بگوید و بخندد و زندگی کند و کتاب بنویسد. ولی این آرزوی او، همانند آرزوهای دیگرش برآورده نشد. "گوتهولد افرایم لسینگ" میراث ادبی و علمی بزرگی بر جای گذاشت.

حکایات لسینگ

حکایات لسینگ

Das Roß und der Stier

Auf einem feurigen Rosse flog stolz ein dreister Knabe daher. Da rief ein wilder Stier dem Rosse zu: "Schande! Von einem Knaben ließ ich mich nicht regieren!"
"Aber ich", versetzte das Roß. "Denn was für Ehre könnte es mir bringen, einen Knaben abzuwerfen?"

حکایت اسب چموش و گاو

جوانی بر پشت اسب چموشی نشسته بود و به سرعت باد می تاخت. گاوی وحشی او را مخاطب قرار داده و گفت: "حیف از تو! اگر من جای تو بودم، نمی گذاشتم جوانی نورس بر من تسلط یابد!"

اسب در جواب گفت: "ولی حالا که نیستی!" این چه شهرتی برای من دارد، که جوان نورسی را بر زمین کوبم؟

Der Affe und der Fuchs

"Nenne mir ein so geschicktes Tier, dem ich nicht nachahmen könnte!" so prahlte der Affe gegen den Fuchs. Der Fuchs aber erwiderte: "Un du, nenne mir ein so geringschätziges Tier, dem es einfallen könnte, dir nachzuahmen."
Schriftsteller meiner Nation! - Muß ich mich noch deutlicher erklären?

حکایت میمون و روباه

میمونی به روبهی گفت: "حیوانی نیست که من نتوانم از او تقلید کنم."

روبه در جوابش کفت: "ابله ترین حیوانات هم به خود اجازه نمی دهند، از تو تقلید کنند."

نویسندگان عزیز کشورم! آیا باید واضح تر صحبت کنم؟

Der Esel mit dem Löwen

Als der Esel mit dem Löwen des Äsopus, der ihn statt seines Jägerhorns brauchte, nach dem Walde ging, begegnete ihm ein anderer Esel von seiner Bekanntschaft und rief ihm zu: "Guten Tag, mein Bruder!" -
"Unverschämter!" war die Antwort. -
"Und warum das?" fuhr jener Esel fort. "Bist du deswegen, weil du mit einem Löwen gehst, besser als ich, mehr als ein Esel?"

حکایت خر و شیر

خری شیری را در جنگلی همراهی می کرد، که خر دیگری را دید.

خر دوم گفت: "سلام، برادر."

خر اول در جواب گفت: " چه گستاخ"

خر دوم گفت: چرا؟ چرا این سلام مرا به گستاخی تعبیر می کنی؟" فکر می کنی که تو بالاتر یا بهتر از یک خر هستی، چون داری شیری را مشایعت می کنی."

Der Esel und der Wolf

Ein Esel begegnete einem hungrigen Wolfe. "Habe Mitleid mit mir", sagte der zitternde Esel, "ich bin ein armes krankes Tier; sieh nur, was für einen Dorn ich mir in den Fuß getreten habe!"

"Wahrhaftig, du dauerst mich", versetzte der Wolf. "Und ich finde mich in meinem Gewissen verbunden, dich von deinen Schmerzen zu befreien."

Kaum ward das Wort gesagt, so ward der Esel zerrissen.

حکایت خر و گرگ

خری گرگ گرسنه ای را دید. خر لرزان گفت: به من رحم کن. من حیوانی ضعیف و بیمار هستم. به پایم بنگر که چگونه خاری در آن فر رفته است و مرا آزار می دهد.

واقعا. من برای تو متاسفم. من در نزد وجدان خودم خجولم و باید که تو را از این درد و رنج و محنت برهانم.

هنوز گرگ کلمه آخر را بر زبان نرانده بود که به خر حمله کرده و او را از هم درید.

Der Fuchs

Ein verfolgter Fuchs rettete sich auf eine Mauer. Um auf der andern Seite gut herabzukommen, ergriff er einen nahen Dornstrauch. Er ließ sich auch glücklich daran nieder, nur daß ihn die Dornen schmerzlich verwundeten. "Elende Helfer", rief der Fuchs, "die nicht helfen können, ohne zugleich zu schaden!"

حکایت روباه

روبهی که تحت تعقیب بود به بالای دیواری پرید تا خود را نجات دهد. روباه برای پائین آمدن از دیوار از گیاه خارداری که در سایه دیوار رشد کرده بود آویزان شد. ولی خار این گیاه درد شدیدی در او ایجاد کرد.

روباه گفت: "ای امدادگران لعنتی. " اینها نمی توانند به کسی کمک کنند، مگر زمانی که لطمه ای هم به او بزنند. "

Der Hamster und die Ameise

"Ihr armseligen Ameisen", sagte ein Hamster. Verlohnt es sich der Mühe, daß ihr den ganzen Sommer arbeitet, um ein so Weniges einzusammeln? Wenn ihr meinen Vorrat sehen solltet! - -"

"Höre", antworibete eine Ameise, "wenn er größer ist, als du ihn brauchst, so ist es schon recht, daß die Menschen dir nachgraben, deine Scheuern ausleeren und dich deinen räuberischen Geiz mit dem Leben büßen lassen!"

حکایت موش و مور

موشی به مورچه ای گفت: ای فلک زده ها! آیا این زحمتی که شما سراسر تابستان می کشید، هیچ ارزش آن را دارد، که شما این مقدار کم آذوقه ای را که جمع آوری می کنید، ذخیره نمائید؟ شما باید انبار آذوقه مرا ببینید.

مورچه در جواب موش گفت: "گوش کن، اگر انبار آذوقه تو بزرگتر از گرسنگی تو باشد پس آدمیان حق دارند که آشیانه تو را ویران کنند، انبار تو را تهی کرده و حق تو را کف دستت بگذارند و جان تو را تهدید کنند.

Der Hirsch und der Fuchs

Der Hirsch sprach zu dem Fuchse: "Nun weh uns armen schwächeren Tieren! Der Löwe hat sich mit dem Wolfe verbunden."

"Mit dem Wolfe?" sagte der Fuchs. "Das mag noch hingehen! Der Löwe brüllt, der Wolf heult und so werdet . ihr euch noch oft beizeiten mit der Flucht retten können. Aber alsdenn, alsdenn möchte es um uns alle geschehen sein, wenn es dem gewaltigen Löwen einfallen sollte, sich mit dem schleichenden Luchse zu verbinden."

حکایت گوزن و روباه

گوزنی به روباه گفت: "وای بر حال و احوال ما حیوانات ضعیف، شیر و گرگ با هم متحد شده اند."

روباه پرسید: "شیر با گرگ متحد شده است؟"

آها! شیر می غرد و گرگ زوزه می کشد. به همین دلیل شاید شما بتوانید گاهی از دست آنها فرار کرده و خود را نجات دهید. ولی وای به حال ما حیوانات اگر این شیر خود را با لوکس متحد کند، که بی سر و صدا شکار می کند.

Der Knabe und die Schlange

Ein Knabe spielte mit einer zahmen Schlange. "Mein liebes Tierchen", sagte der Knabe, "ich würde mich mit dir so gemein nicht machen, wenn dir das Gift nicht benommen wäre. Ihr Schlangen seid die boshaftesten, undankbarsten Geschöpfe! Ich habe es wohl gelesen, wie es einem armen Landmanne ging, der eine, vielleicht von deinen Ureltern, die er halb erfroren unter einer Hecke fand, mitleidig aufhob und sie in seinen erwärmenden Busen steckte. Kaum fühlte sich die Böse wieder, als sie ihren Wohltäter biß; und der gute freundliche Mann mußte sterben." "Ich erstaune", sagte die Schlange, "wie parteiisch eure Geschichtschreiber sein müssen! Die unsrigen erzählen diese Historie ganz anders. Dein freundlicher Mann glaubte, die Schlange sei wirklich erfroren, und weil es eine von den bunten Schlangen war, so steckte er sie zu sich, ihr zu Hause die schöne Haut abzustreiten. War das recht?" "Ach, schweig nur", erwiderte der Knabe. "Welcher Undankbare hätte sich nicht zu entschuldigen gewußt!" "Recht, mein Sohn", fiel der Vater, der dieser Unterredung zugehört hatte, dem Knaben ins Wort. "Aber gleichwohl, wenn du einmal von einem außerordentlichen Undanke hören solltest, so untersuche ja alle Umstände genau, bevor du einen Menschen mit so einem abscheulichen Schandflecke brandmarken lässest. Wahre Wohltäter haben selten Undankbare verpflichtet; ja, ich will zur Ehre der Menschheit hoffen - niemals. Aber die Wohltäter mit kleinen eigennützigen Absichten, die sind es wert, mein Sohn, daß sie Undank anstatt Erkenntlichkeit einwuchern."

حکایت پسرک و مار

پسرکی در حال بازی با ماری اهلی بود. پسرک به مار می گفت: "عزیزم، من نمی توانستم با تو اینگونه رفتار کنم، اگر دندانهای سمی تو را نکشیده بودند. شما مارها بدطینت ترین و ناسپاس ترین حیوانات روی زمین هستید. شاید در جائی خوانده باشی که چه بلائی بر سر مردی آمد که یکی از شما را، که شاید جد و نیای تو بوده،و از فرط سرما، در گوشه ای زیر خار و خاشاک خزیده بود، بیرون آورده و زیر سینه ی گرم خود قرار داد. مار تاره گرم شده بود، که ناجی خود را گار گرفت و باعث مرگ این مرد خوش طینت شد.

مار گفت: " ولی من تعجب می کنم، که مورخین شما، چقدر به نفع شما انسانها نوشته اند. مورخین مارها این جریان را طور دیگری نوشته اند. این مرد خوش طینت می پنداشته که مار واقعا یخ زده و مرده است. از آنجائی که این مار خوش خط و خال نیز بوده است، مرد خوش طینت آن را برداشته تا در خانه پوست زیبایش را بکند.

پسرک در جواب مار فقط گفت: خاموش. خفه شو. کدامین انسان یا حیوان قدر ناشناسی است که نداند

چگونه باید خود را معذور بداند.

ناگهان پدر پسرک، که به این گفتگو گوش می داد، گفت: "درسته پسرم، ولی اگر تو موقعی از یک ناسپاسی بزرگ چیزی شنیدی، همه جوانب را باید در نظر بگبری، قبل از اینکه تو انسانی را با یک چنین سخنی برنجانی. نیکوکاران به ندرت (به شرافت انسانی قسم) به هیچ وجه خود را ناسپاس نشان نمی دهند. ولی پسرم! نیکوکارانی که کمی هم به منافع خود توجه می کنند، ناسپاسی را به جای توجه کشت می کنند.

Der Löwe mit dem Esel

Als des Äsopus Löwe mit dem Esel, der ihm durch seine fürchterliche Stimme die Tiere sollte jagen helfen, nach dem Walde ging, rief ihm eine naseweise Krähe von dem Baume zu: "Ein schöner Gesellschafter! Schämst du dich nicht, mit einem Esel zu gehen?" - "Wen ich brauchen kann", versetzte der Löwe, "dem kann ich ja wohl meine Seite gönnen."

So denken die Großen alle, wenn sie einen Niedrigen ihrer Gemeinschaft würdigen.

حکایت شیر و خر

هنگامی که شیر، سلطان جنگل به همراه خری به بیشه ای رفتند، تا خر با صدای انکر الاصواتش حیوانات را فراری دهد، تا شیر آنها را شکار کند، کلاغ دانائی شیر را مخاطب قرار داده و گفت:

"به به، چه جماعت زیبائی! خجالت نمی کشی، که خری را به جرگه ی خویش راه داده ای؟

شیر کفت: "هر گاه که به کسی نیاز دارم، او را در جرگه ام وارد می کنم."

بزرگان همه اینگونه می اندیشند، هنگامی که کسی کوچکتراز خود را می نوازند.

زندگینامه ارنست تئودور آمادئوس هوفمان

زندگینامه ارنست تئودور آمادئوس هوفمان

"ارنست تئودور آمادئوس هوفمان[1]" که اسم واقعی اش " ارنست تئودور ویلهلم هوفمان" می باشد، در تاریخ 24 ژانویه 1776 در شهر "کونیگزبرگ[2]" متولد شد. "هوفمان" یکی از معروفترین نویسندگان دوره‌ی ادبی "رمانتیک" است.

وی که سومین فرزند از چهار فرزند وکیلی به نام "کریستف لودویگ هوفمان[3]" و "لوفیسا آلبرتینا"[4] بوده ، گذشته از نویسندگی، در موسیقی، حقوق، آهنگسازی، رهبری ارکستر، نقاشی و کاریکاتور نیز استاد بوده است. علت نامیدن وی به "ارنست تئودور آمادئوس" نیز عشق و علاقه‌ی وافر وی به "ولفگانگ آمادئوس موتسارت[5]" موسیقیدان نامی بوده است. وی به همین علت در سال 1804 سومین نام خود را از "ویلهلم" به "آمادئوس" تغییر داد، ولی این تغییر رسمی و اداری نبوده، بلکه شخصی و خصوصی بوده است.

در شهر "بامبرگ[6]" در آلمان هر دو سال یک بار جایزه‌ی ادبی "ارنست تئودور آمادئوس هوفمان" به یکی از چهره‌های ادبی آلمان اهدا می‌شود.

"هوفمان" از سال 1808 تا 1813 را در شهر "بامبرگ" در آلمان زندگی کرد. وی مدیریت موسیقی تئاتر بامبرگ را بر عهده داشت.

والدین "هوفمان" دو سال بعد از تولد او از هم جدا شدند. بعد از جدائی والدین وی، حضانت او را عمویش "یوحان لودویگ دورفر[7]" به عهده گرفت، ولی وی همچنان نزد مادر و مادربزرگش زندگی می‌کرد.

اجداد :هوفمان" هم از جانب مادر و هم از جانب پدر همه وکیل و قاضی بوده‌اند.

"ا.ت.آ. هوفمان[8]" در سال 1767 با دختر عمویش "لوایزه آلبرتینا درفلر[9]" ازدواج کرد. بعد از جدائی والدین "هوفمان" او نزد مادرش ماند و برادر بزرگترش به نزد پدر رفت. یکی دیگر از برادرهای هوفمان در سنین کودکی درگذشت. آنها به خانه‌ی پدری برگشتند و "هوفمان" با دو خواهر و یک برادر، که بعدها درگذشت، با مادر و مادربزرگ زندگی کردند. این روابط گسسته‌ی خانوادگی در نوشتارهای "هوفمان" نیز اثر گذاشتند. برای مقایسه به داستان "زندمان[10]" مراجعه کنید. در این داستان، که شخص اول آن "کوپلیوس[11]" نام دارد و وکیل است، و روابطش با خانواده‌اش از هم گسسته و با شکست مواجهه شده، عینا شبیه به پدر "هوفمان" می‌باشد، که وی نیز وکیل بوده و از خانواده جدا شده و روابط خانوادگی‌اش بسیار سست و لرزان و گسسته بوده است.

از خواهرها و برادر "هوفمان" هیچکدام ازدواج نکردند. آنها همه خود را موظف می‌دانستند تا از برادر کوچکشان "هوفمان" مراقبت و نگهداری کنند. زیرا که مادر آنها بعد از طلاق وضع مالی مناسبی نداشت و به سختی روزگار می‌گذراند.

"هوفمان" مدرسه ابتدائی را در همان شهر "کونیگزبرگ" گذراند. "هوفمان" دوستی داشت به نام "تئودور گوتلیب فون هیپل[12]" که با او در سال 1786 آشنا شده بود. "تئودور گوتلیب فون هیپل" دوستی بود که "هوفمان" را راهنمائی می کرد، به او اخطار می‌داد و تقریبا مانند یک برادر بزرگتر از او مراقبت می‌کرد. حتی در سالهائی که از منظر مسافتی فاصله‌ای بین آنها افتاده بود، این دوستی و رفاقت همچنان به قوت خود باقی ماند و آنها مرتب برای هم نامه می‌نوشتند. گرچه "هوفمان" گاهی از این گله و شکایت می‌کرد، که دوستش از او فاصله گرفته است. گرچه این دو دوست هم‌سن و سال بودند، ولی "فون هپل" توانست تحصیل در رشته حقوق را زودتر از "هوفمان" به پایان برساند. گذشته از این پدر "فون هیپل" درگذشت و در سال 1796 زمین‌های زیادی در شهرکی به نام "لایستناو[13]" در "پروس" به او به ارث رسید. این دوستی بین سالهای 1809 تا 1813 تقریبا قطع شد، ولی هر موقع که "هوفمان" به کمک احتیاج داشت، می‌توانست از دوست دیرینه‌اش کمک بگیرد. از آنجائی که "هوفمان" وضع مالی مناسبی نداشت, غالبا "فون هیپل" به او کمک می‌کرد. و هم او بود، که هنگام مرگ "هوفمان" در کنار بستر او نشست و چنین نوشت:

" ... به هنگام مرگ او بیشتر از هر موقع احساس کردم ، که من دوستی داشتم که از دست دادم. بدون اینکه زیاد با هم مکاتبه کرده باشیم، یاد گرفته بودم، که او را نزدیک به خود و جداناشدنی از خود بدانم و از آینده‌ای صحبت کنیم که در یک دهکده شروع شد . در نزد او نیز این افکار چنین بود، ولی مرگ او این افکار را به هم ریخت."

چیزی که بدون شک در افکار "هوفمان" تأثیر عمیقی گذاشت، روح زمانه‌ی دوره‌ی ادبی "طوفان و هجوم (تقریبا از 1765 تا 1785) بود. یکی از خصیصه‌های این دوره این بود، که مردم کوچه و بازار در آلمان کتاب را به عنوان نمادی ادبی کشف کردند و شروع به خواندن کتاب کردند. کتاب دارای ارج و قرب شد.

بسیاری از کتبی که در قرن 18 در اروپا چاپ و منتشر شدند، مانند "رنج‌های ورتر جوان[14]" اثر گوته یا آثار "روسو" و دیگران جز کتبی بودند که می‌توان به آنها آثار سازنده گفت و ارزشمند هستند. رمانهای سرگرم‌کننده در این دوره وارد جامعه شدند. تجربه کردن از طریق خواندن رمان، فانتزی مردم را تحریک می‌کرد. مردم این دوره زیاد کتاب می‌خواندند و نویسندگان این دوره نیز زیاد کتاب می‌نوشتند. هر کس خود را رماین‌نویس می‌نامید و ناشری پیدا می‌کرد، می‌توانست کتابش را چاپ و منتشر کند. "شیلر" گله می‌کرد، که نویسندگان این دوره فقط جوهر مصرف می‌کنند.

"گوته" نیز با شیلر هم آهنگ شده و می‌گفت: "ما نمی دانیم که چه تعداد از مردم کتاب می نویسند و نیز نمی دانیم که از این تعداد کتابی که نوشته می شوند, چه تعداد چاپ می‌شود."

"فریدریش شلگل[15]" نیز گله می‌کرد، که ما من‌بعد دیگر خواننده نخواهیم داشت، بلکه فقط نویسنده خواهیم داشت".

"آگوست لافونتین[16]" یکی از نویسندگان قرن 18 نیز به شوخی می‌گفت: من سریع‌تر می‌توانم بنویسم تا بخوانم. به همین علت نیز من همه کتابهائی را که خودم نوشته‌ام نمی‌شناسم."

از تمام وقایع و اتفاقاتی که در قرن 18 به وقوع پیوستند، شاید بتوان یکی را از همه مهم‌تر دانست، که هم در زندگی "هوفمان" و هم در زندگی سیاسی و اجتماعی مردم دیگر تأثیر به سزائی برجای گذاشت. نهضت فراماسیون‌‌ها.

فراماسیونرها در قرون گذشته در اروپا نفوذ بسیار داشتند. حتی قبل از "هوفمان" یعنی یک دوره قبل که "لسینگ" هنوز زنده بود، او نیز با این نهضت مواجهه شده بود و کتابی نیز با همین عنوان دارد، که حرف‌ها و سخن‌های دو نفر فراماسیونر را برملا می‌کند.

کتابی که روی "هوفمان" تأثیر بسزائی گذاشت، "ژنیوس[17]" نام داشت و اثر "کارل فریدریش آگوست گروسه[18]" بود که در باره‌ی "فراماسیونرها" و لژیون‌های مخفی نوشته شده بود.

از خود "هوفمان" نیز نقل قول می‌کنند که وی نیز دو رمان در باره‌ی "فراماسیونر‌ها و لژهای مخفی" نوشته بوده، که هر چه به دنبال یک ناشر می‌گردد تا آنها را چاپ و منتشر کند، هیچ ناشری حاضر به این کار نشده و "هوفمان" نیز آنها را درون کشوی میزش گذاشته و بعدها مفقودالاثر شده‌اند.

ولی کتابی از "هوفمان" باقی مانده به نام "برادران سراپیون[19]" که آن هم در باره‌ی همین موضوع فراماسیونرها نوشته شده است.

همانطور که قبلا گفتیم، اجداد "هوفمان" از طرف پدر و مادر همه حقوق‌دان بودند. خود وی نیز در سال 1792 در شهر "کونیگزبرگ" در همین رشته شروع به تحصیل کرد. در جوار تحصیل، قصه و داستان هم می‌نوشت، نقاشی هم می‌کرد، موسیقی هم می‌نواخت و در رشته موسیقی درس نیز می‌داد. یکی از شاگردان وی در رشته موسیقی خانم جوانی بوده به نام "دورا هات[20]"، که 9 سال از "هوفمان" مسن‌تر بوده ، شوهر و پنج بچه هم داشته است. ولی از زندگی و شوهرش رضایتی نداشته است. "هوفمان" یک دل، نه، صد دل عاشق این زن می‌شود. ولی جرأت بیان کردن آن را نداشته است. "هوفمان" دو سال بعد ، در سال 1794 این ماجرا را برای دوستش "فون هیپل" بیان می‌کند. "فون هیپل" به "هوفمان" توصیه می‌کند، که دنبال این ماجرا را ول کرده و خود را از مخمصه نجات دهد. زیرا که نفر دومی نیز عاشق این زن بوده، که "هوفمان" هم او را می‌شناخته است. "دورا" در این میان بچه‌ی ششم‌اش را نیز به دنیا آورده بوده است. جریان از کنترل "هوفمان" و رقیب‌اش خارج می‌شود و همه‌ی جامعه‌ی آن روز شهر "کونیگزبرگ" از این ماجرا خبردار می‌شوند.

بنا به توصیه‌ی "فون هیپل" قرار بر این گذاشته می شود، که "هوفمان" شهر "کونیگزبرگ" را ترک گفته و به شهر دیگری، به "گلوگاو[21]" برود. او بعد از ورود به این شهر، تحت تسلط یکی از عموهایش قرار گرفت، که چند سال بعد، با دختر همین عمو "مینا"ازدواج کرد.

Adabiate Alman

Adabiate Alman